تبليغاتX
آهن شهر

به نام خدا دوستدار مهربانیها و به یاد و خاطره شهیدان، پدران و مادرانی که دار فانی را وداع گفته و در جمع ما حضور فیزیکی ندارند ولی در قلب هایمان جای دارند . روحشان شاد و یادشان گرامی.
ضمن عرض سلام و ادب خدمت تمامی عزیزانی که دراین گردهمایی باشکوه ، حضور بهم رسانده تا تجدید خاطره ای از دوران کودکی ، نوجوانی، جوانی و میانسالی خود داشته و به نوعی قدردانی از زحمات کسانی که در جهت رشد فکری و جسمانی آنها دخیل بوده اند بعمل آورده و یاد آن دوران را زنده نمایند. ازهمه جذاب تر و جالب تر، دیدار دوستان، همسایگان، همکلاسیهاو همکاران می باشد.
وظیفه خود می دانم که با زبانی الکن از این همه احساسات پاک و بی ریا، ذره ای تقدیر و تشکر نمایم. خصوصا از تلاش بی شائبه و پیگیری مستمر برادران عمرانی دو برادر بزرگوار و فعال که در برنامه ریزی و برپایی این گردهمایی و همایش باشکوه نقش مستقیم ومهمی را عهده دار بوده اند نهایت سپاسگزاری ام را نمایم.
در پایان از مدیرعامل شرکت سنگ آهن مرکزی بافق، جناب آقای مهندس اسرافیل احمدیه و تمامی دست اندرکاران این برنامه باشکوه که همراهی و همدلی لازم را بعمل آورده و مارا پذیرا بوده اند کمال تشکر دارم. لازم بذکراست که عرض نمایم این حرکت درکشور بی نظیر بوده وباعث افتخار و سرافرازی ما اولیاء و مربیان یا به زبانی دیگر، اهالی آهنشهر می باشد.

با آرزوی توفیق و طول عمر برای همه عزیزان و فرزندانم
دوباره می گویم آهنشهر سلام
20/7/87
مختاری


متن زیبا و پراحساسی که خواندید ، سال گذشته و چند روز قبل از همایش آهن شهر توسط دبیر و مدیر پرسابقه و محبوب مدارس آهن شهر خانم مختاری برایمان ارسال شده بود که فرصت انعکاس آن را در همایش سال گذشته نیافتیم . هیچ مطلبی که بتواند رساتر از این ، شور و حال آن روزها را وصف کند نیافتیم . با تشکر مجدد از ایشان و با آرزوی سلامت و تندرستی برای همه معلمان دلسوز آن دیار .

نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 3:24 | لینک  | 

مدرسه قطعه ای از بهشت است که خدا به زمین بخشیده و معلم پارچه زربفتی است با تار محبت و پود دانش .

معلمی هنر است ، هنری بی همتا و جاودان ، معلمی عشقی است الهی و آسمانی و ماه مهر میعاد عشقهای پاک و بی ریاست .

به یاد روزهای خوب مدرسه و تحصیل در آهن شهر ، این شعر زیبا را به همه دانش آموختگان مقاطع تحصیلی مختلف قدیم و جدید آهن شهر و تک تک دبیران زحمتکش و دلسوز آن دیار تقدیم می نماییم .

 یاد آن روز کـه بی غم بودیـم ،  بی خـبر از همه عالـم بودیم

هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بـود یکی با دل من

تازه رو چون گل بستـان بودیم ، هر دو اطفـال دبستـان بودیم

صحن جولانگه ما مدرسه بود، مشکل آنروز فقط هندسه بود

جز زتنبیه معلم سر درس، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس

کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا بجز درس ریاضی مشکل

یـــاد  داری ز دبیــــر انشــاء ،  خواستــی معنــی نومیـــدی را

گفت امروز نخواهی فهمید، گویم این را به تو وقتش چورسید

الغــرض جور فراوان بردیــم ، تا که آن راه به پایــان بردیــم

پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری

همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز

تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال

تا ز نو تـازه شود عهد قدیم ، سوی تو بـال گشودم چو نسیــم

تا کنـم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کـردم پرواز

گفتــم ار لب به سخـن بگشاییــم ، رنگ انــدوه ز دل بزداییــم

لیک افسـوس چه دیــداری بود ، لحظــه سخت دل آزاری بود

ما دو تن چون دو گل پژمـرده ،  سیلی از بـاد خــزانی خورده

ناگهان ساکت و خاموش شدیم، از می خاطره مدهوش شدیم

در زبـــان قوت گفتـــار نبــود ، دیـــده را طاقت دیــــدار نبـود

آن چه دیدیم در ایـــام شبــاب ، مگر امـروز ببینیم به خواب

این زمان غیرگرفتاری نیست،فرصت یاری وغمخواری نیست

چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد

کاش از لطف خــدا بــار دگــر ، می سپردیم ره رفتــه بــه سر

کاش ایام خوش مدرسه بود،مشکل ای کاش فقط هندسه بود

عاقبت معنی نومیـــــدی را ، اوستــــادی دگر آمـــوخت به ما

«مهدی سهیلی» 

نوشته شده توسط گروه فرهنگ و ادب در ساعت 11:5 | لینک  | 

بسیار خوشحالیم که به آگاهیتان برسانیم دفتر نمايندگي بيمه نوين به مدیریت آقاي عليرضا حسن پور فرزند آقاي محمد حسن پور در شهر جدید اندیشه کرج افتتاح شده و جهت عقد قرارداد انجام كليه خدمات بيمه اي وارائه خدمات به كليه دوستان آمادگی دارد . در ضمن شماره تماس و آدرس دفتر ایشان نزد نویسندگان وبسایت محفوظ است .


ضمن تبریک به آقای حسن پور و آرزوی موفقیت برای ایشان به اطلاع می رساند وبسایت آهن شهر آمادگی انعکاس فعالیتهای شما عزیزان در امور مختلف اقتصادی ، فرهنگی و ... را دارد .

نوشته شده توسط گروه خبر در ساعت 12:9 | لینک  | 

ماه رمضان كه از راه مي رسه دفترچه خاطراتي رو با خودش همراه مياره كه هرگز از ذهن آدم پاك نمي شه ،خاطرات سحري هايي كه كل خانواده دور سفره مي نشستن ،حتي كوچكترهايي كه توان يا قصد گرفتن روزه هم نداشتن ،سفره هاي پر جمعيت ،رنگارنگ و پر از غذاهاي خوشمزه و بعد هم گرفتن روزه هاي طولاني و طاقت فرساي تابستان و لحظه شماري هاي كودكانه براي فرا رسيدن افطار ......  و غروب و نواي خوش ربناي استاد شجريان و بعدش هم بانگ اذان زيباي مرحوم استاد موذن زاده اردبيلي كه توي فضاي آهن شهر طنين انداز مي شد و حتي براي افراد كم سن و سال هم يكي از خوش ترين و به ياد ماندني ترين نواهايي بود كه هنوز هم با شنيدنش توي عوالم اون دوران غوطه ور مي شي چه برسه به بزرگترها ..... بعد هم باز كردن روزه و خوردن تا حد مرگ از همه چيز بخصوص خرده ريزه ها و هله هوله هايي كه در طول روز از خوردنشون محروم بودي و از هر كدومشون يه تيكه براي افطار نگه داشته بودي . مسجد ، عزاداريهاش ، افطاري و زولبيا باميا هاش و در كنارش شيطنت ها و تير كمون مگسي هاش ... و بعد از همه اينها ، شبهاي پارك و بازار گرم فوتبال و واليبال تا موقع سحر...

يادمه يه بار از دارو دسته رفقام كه با هم به پارك مي رفتيم جا موندم و تصميم گرفتم خودم به تنهايي از تاريكي پارك كه اون موقع ها به جز محوطه بازي هيچ چراغي نداشت عبور كنم و هر طور شده خودمو به جمع دوستان برسونم ،با دوچرخه ام راه افتادم ولي همين كه به ورودي پارك رسيدم ،جز تاريكي و سكوت هيچ چيزي نبود و تنها كور سوي روشنايي كه معلوم بود همون چراغهاي زمين بازي بود كه از دور برايم چشمك مي زد و عطش مرا براي رفتن افزون تر . از وروديي كه من جلوش ايستاده بودم (يعني جاي كه يه ساختمان مربوط به فاضلاب شهرك درست توي ورودي پارك بود) تا روشنايي پارك فاصله زيادي بود و من هر چي سعي كردم نتونستم برترس خودم غلبه كنم و وارد پارك بشم ،وجودم پر از اشتياق رفتن بود ولي در مقابلم تاريكي و ترس مطلق...خدايا چه كار بايد مي كردم ،مدتي اونجا ايستادم به اميد اينكه شايد يكي بياد و با اون همراه شم ولي خبري نبود ،انگار تنها راه باقيمانده برگشتن به خانه بود .سر دوچرخه رو به طرف خونه برگردوندم و به ترسو بودن خودم لعنت فرستادم. هنوز راه نيافتاده بودم كه فكري به سرم زد ، به طرف درياچه چرخيدم و به سرعت شروع به ركاب زدن كردم ، پيش خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه از مسير درياچه رفت و آمد بيشتره و امكان اينكه بتونم با كسي همراه شم زياده و اگر هم كسي نباشه اون مسير نزديكترين مسير به محوطه بازيه ....و لحظه اي بعد اونجا بودم با همون تاريكي و همون سكوت ، بدون كوچكترين رفت و آمدي ...  دو راه بيشتر نداشتم يا برگردم ويا دلمو بزنم به دريا ...  ورودي درياچه يه شيب تندي داشت ، بالاي اون ايستادم ،يه نفس عميق كشيدم و تمام توانم رو جمع كردم و با استفاده از اون شيب تا جايي كه مي تونستم با قدرت ركاب زدم و سرعت گرفتم ، باور كنيد هيچي نمي ديدم جز نقطه نوراني وسط پارك و استفاده از حافظه ام در شناخت مسير . در عين حالي كه خيلي مي ترسيدم ولي نسيم خنكي كه به واسطه سرعت دوچرخه ام حالا تند ترهم شده بود با خودش بوي درياچه و پارك و درختهاي نخل و گلهاي ياس روبه صورتم مي نواخت و من علي رغم شتابم براي رسيدن دوست داشتم كه اين وضع ادامه پيدا مي كرد ، اما لحظه اي بعد رسيده بودم و پيش خودم مسرور از كار بزرگي كه كرده بودم نزديك بچه ها شدم و با بي خيالي و خيلي عادي در جواب سوالشون كه با كي اومدي ؟ گفتم "تنها" . راستش الان هم كه بهش فكر مي كنم از بوي عطر اون شب مست مي شم .

يه چيز جالب ديگه اي هم كه از ماه رمضانها يادمه اينه كه يعضي روزها بعد از بيدار شدن از خواب وبراي گذر زودتر زمان با مجيد (پسر عموم )-اسد (طهماسپور) و رضا (ستاره) مي زديم به پارك و هنوز چند قدمي از ورودمان نگذشته بود كه چشممان به خرماهاي ترو تازه و خرما خشكهايي كه پاي درختها ريخته بود مي افتاد و وسوسه قاچاقي خوردن مي اومد به سراغمون و اولين كسي كه نمي تونست جلوي خودشو بگيره مجيد بود واصرار مي كرد با هم شروع به خوردن كنيم و وقتي كسي موافقت نمي كرد خودش به تنهايي شروع به خوردن مي كرد و اسد هم به من و رضا نهيب مي زد كه نخورين ،گناه داره و از اين حرفها .... چه سرتونو درد بيارم كه توي 10 ،15 متر بعدي من و رضا هم دستها و لپ هامون پر بود از خرما و تنها كسي كه هنوز روزه اش رو نخورده بود اسد بود كه ايمانش از همه ما قوي تر بود ،لا اقل تا نزديكي دكه مرحوم شفيعي ..... بعدش هم برگشتن به خونه با گرفتن يك قيافه زارو زنها تا افطار كه مادرهاي بيچاره بچه هاي روزه دارشونو حسابي تحويل بگيرند؟! " يادش به خير" 

بابک نقیب زاده

نوشته شده توسط گروه فرهنگ و ادب در ساعت 13:59 | لینک  | 

با خبر شدیم طی روزهای گذشته تعدادی از آهن شهریان توفیق زیارت سرزمین وحی و خانه خدا را داشته اند و اینک به کشور عزیزمان بازگشته اند . ضمن عرض تبریک به این عزیزان از خداوند منان توفیق زیارت خانه خدا ، برای همه شما بزرگواران  را نیز آرزومندیم

آقایان : اکبر حلیمی ، حسین احمدی ، رحمان مظفری و خانم  راضیه اولیایی

حجکم مقبول و سعیکم مشکور

نوشته شده توسط گروه خبر در ساعت 10:38 | لینک  | 

کجایی دوست قدیمی ؟ چقدر دلم برات تنگه ! خیلی ساله ندیدمت. آهن شهر ، با اون درختای قشنگش  با همه خونه هاش ، خونه هاش با همه آجراش ، آجراش با همه آدماش ، قدیمی شده. اما روزای خوش با تو بودن ، دبستان رفتن ، زنگ های تفریح ، خندیدن ، زمین خوردن ، هیچ کدوم قدیمی نشدن . مثل پول تو جیبی که هر روز آقاجون بهم می داد ، هنوز تو جیب خاطراتم ، جرینگ جرینگ می کنه ! مثل عطر گلای یاس وسط دفترچه انشاء گیجم می کنه. مثل لواشکی که یواشکی گوشه لپ مون می ذاشتیم ، دهنم رو آب میندازه ! مثل جایزه  سر صف ، دلمو پر از شادی می کنه .
کلاس اول یادته! کلاغه تا دم در مدرسه اسکورتمون میکرد . فکر میکردیم چه خنگه که به مدرسه نمیره . وای لباسای نو، کیف و کفش تمیز و واکس زده، چه حالی داشت؟ یادته!؟ روح ما جلوتر از ما میرفت . روپوش آبی ها ... همه صف می بستن تا به نوبت ، کلاس بندی بشن ، یه کلاس بزرگ ، یه تخته سیاه ، صندلیهای قرمز با دسته ها سفید ، آقا یا خانم معلم ، بچه ها .. برپا . مشق شب ، دیکته پاتخته ، جدول ضرب ، زنگ نقاشی ، زنگ آخر ، بچه ها برجا . وقت رفتن به خونه ها ، از سر و کول هم بالا می رفتیم . همدیگه رو هل می دادیم تا زود تر از کلاغه به خونه برسیم .
کلاس دوم یادته ؟ بوی کتاب نو ، دفتر نو ، پاک کن معطر ، با بوی سیب ، بوی لیمو ، مدادای گل به سر ، کله عروسکی ، خط کشای رنگی، یادش بخیر !بچه ها هیس ... بچه ها بیرون ، گوشه کلاس یه پا هوا ! می ری خونه با ولیت می آی . نمره انضباط صفر! کم کمک سخت گیری ها شروع میشه ، گاهی وقتا آقا معلم گوشمونو می پیچوند ، بعضی وقتا هم جریمه میداد . واسه نذاشتن یه تشدید ناقابل ، سی بار از روی کلمه  محبت بایست می نوشتی .از ترس دوباره جریمه شدن یادمون می موند که محبت تشدید داره . اگه می بینی الان واسش تشدید نذاشتیم واسه اینه که دیگه کسی نیست جریمه کنه . خیالم راحته! میدونم محبت اون قدر مهربونه که واسش فرقی نداره من یه بار دیگه ام اشتباه کنم . تشدید بذارم یا نذارم . به شرطی که کلاغه خبر نبره .
خلاصه رفیق انگار با شیطونه قرارداد بسته بودیم از دیوار راست بریم بالا ، به جای در از پنجره وارد شیم . تو بستنی رفیقمون نمک بریزیم . بند کفش بچه ها رو زیر میز به هم گره بزنیم.ساعت کلاسو با کرکر و هرهر و خنده پر کنیم، به هر بهونه ای بخندیم و شاد باشیم. گاهی وقتا واسه این خنده های بیجا تنبیه می شدیم. بچه مگه عقلت کمه ؟! مگه زعفرون خوردی!؟ دستتو بیار جلو ببینم . یکی ... دو تا ... حالا برو دفعه  آخرت باشه ! اما ما باز می خندیدیم و شیطونی میکردیم . دست خودمون نبود ، الکی خوش بودیم .
یه روزایی از رو دست هم تقلب میکردیم . وقتی مچمون وا میشد دنیا جلو چشامون سیا هی میرفت . سقف آسمون رو سرمون خراب میشد . آقا... اجازه! غلط کردیم . شبای عید یادته! چه حالی داشتیم . فقط تکلیف شب عید حالمونو میگرفت . کلاس چهارم که بودیم ، خانم معلم گفته بود از اول تا آخر کتاب فارسی و علوم رو باید بنویسید . دو روز مونده به عید با هم مسابقه می ذاشتیم . از صب تا شب پاش می شستیم تا زود تر از شرش خلاص شیم . بعد عید خانم معلم رو همه ش خط میکشید . گاهی هم ورقا رو پاره میکرد . اون وقت خیالش راحت میشد که ما تو تعطیلات بیکار نموندیم کلاس پنجم ، زنگای خوشنویسی از رو سرمشق آقا می نوشتیم ( ادب مرد به ز دولت اوست ) وقتی آقا سر بچه ها داد میکشید دستمون میلرزید . یهو قاطی می کردیم . اما همون دلواپسیا خودش عالمی داشت .
زنگای انشاء تو همیشه چرت میزدی . من به جات انشاء مینوشتم . زور میزدم تا ده خط بشه ، تو هم زور میزدی تا خط منو بخونی . بالاخره نوبتت که میشد اونقدر توپوق میزدی تا آقا مجبورت کنه بهش بگی کی این انشاء رو نوشته . تو هم نمیگفتی . اما آقا اونقدر باهوش بود از نگاه من و تو به هم میفهمید کار منه ! اون وقت هر دو با هم کتک میخوردیم . هنوز نمیدونم علم بهتره یا ثروت ، وقتی تو انشاء نوشتم علم بی ثروت به جایی نمیرسه و ثروت بی علم بی ارزشه ، یه آفرین جانانه شنیدم . یه بیست پای انشاء ، یه تشویقی از آقا معلم ، وقتی فرمون داد همه برام دست بزنن یادم نمیره . اما انشای تو باعث شد نمره بیستم یه دو کم بیاره بعدم قرار شد هر دو بریم دفتر ! پیش آقای مدیر !
چه روزایی بود ، چند تا خودکار حروم کردیم ؟! چند تا دفتر چه سیاه کردیم ؟! چند بسته مداد سیاه و گلی رو تا تهش رفتیم و کوتاه کردیم ، نمیدونم حسابش از دستم رفته !
اما میدونم از یه جایی، سرنوشت ، من و تو رو از هم جدا کرد . حالا فقط خاطرات تو رو دارم. من و تو از کجا به هم نزدیک شدیم .از دوران ساده و با صفای کودکی ! از کجا دور شدیم . از وقتی که هی از کودکی دور شدیم . تا روزی که همدیگه رو گم کردیم .
ما همون کودکان دیروز و همین کودکان امروزیم ، با محبت میشه به ما گذشت و صبوری آموخت . میشه ساده شد ساده گفت ، ساده خواست . نمیدونم در کدوم سفر گم شدی . رها شو. در زمستان به بارش برف دقت کن . در آهنگ بارش اندکی دقیق شو و صدای ضمیر گمشده ات رو بشنو ، صدایی مهربان ، سرشار ازلطف و زیبایی ، به تو می گوید : رفیق ! هرگز از یادم مبر ... این نیز بگذرد

ع- فتوحی نژاد

نوشته شده توسط گروه فرهنگ و ادب در ساعت 11:52 | لینک  | 

متاسفانه ساعاتی پیش باخبر شدیم دوست عزیزمان آقای امید عیوضپور در یک سانحه جاده ای به شدت مجروح شده و در یکی از بیمارستان تهران (پارسیان ) بستری است . از خداوند بزرگ سلامتی ایشان را خواستاریم . در طی روزهای گذشته چندین تن از دوستان و آشنایان به ملاقات ایشان رفته اند و بنا به اظهار آنها وضعیت بهتر و رو به بهبودی را طی می کنند . به امید سلامت کامل ایشان

نوشته شده توسط گروه خبر در ساعت 13:57 | لینک  | 

من پسری 21ساله هستم که اسم مادرم نوشین گلوئی و پدر بزرگ و مادربزرگم فرخ گلوئی و شیرین حاجی صادقی هستند. اینو گفتم تا در جاهائی از این داستان دیگه مجبور نباشم اسم اونها رو یکی یکی ببرم.

این داستان رو بصورت اتفاقی در دفتر خاطرات مامان نوشین دیدم که چون برام خیلی جالب بود و نگاه متفاوتی به مقوله دوستی در حدود 45 سال پیش داشت عینا براتون روایت می کنم :

مهر ماه سال 1387: چند روزی بود که صحبتهای مامان و بابا فقط درباره یک موضوع خاص بود ، یک گردهمایی عجیب و استثنایی ، قرار بود دوستها و همکلاسیهای 20 سال پیش بابا و مامان که الان هرکدوم در بخشی از کشور پراکنده هستند در روز 25 مهر دورهم جمع بشن . مقدمات این رویداد بزرگ از طریق یک وبسایت اینترنتی بنام آهن شهر بوجود آمده بود ، سایتی که ظرف کمتر از یکسال تونسته بود بسیاری از برو بچه های قدیم رو دور هم جمع کنه . مامان و بابا با حرارت زیادی ازخاطرات دوران مدرسه برای هم تعریف میکردن که دیدنی بود ، با اینکه اونا منو خیلی دوست داشتن ولی اون چند روز هرچی میگفتم یا میپرسیدم انگار که اصلا نمی شنیدن . 

بانزدیک شدن به روز موعود بیقراری بابا و مامان هم بیشتر شد تا اینکه بالاخره اون روز فرا رسید . یادمه باوجودی که بابا اون روز خیلی بیمار بود و درد سینه به شدت اذیتش میکرد صبح زود منو بیدار کرد و گفت : نوشین جون بلند شو زودتر باید بریم تا به همایش برسیم .

خیابونها هنوز خلوت بود که حرکت کردیم و من توی ماشین خواب رفتم و یه وقتی بابافرخ  منو بیدار کرد و گفت نوشین پاشو که رسیدیم خودتو آماده کن که همه دوستای مدرسه منو ببینی . من هم بلند شدم ، توی صورت بابا شوق عجیبی موج میزد ، داداش فرزینم هنوز خواب بود  به خودم گفتم ما که زیاد به بافق اومدیم حالا چرا بابا اینقدر عجله داره و بال بال میزنه ولی نتونستم چیزی بفهمم چون اونوقت هنوز هفت ساله و کلاس اول بودم . 

آهنشهری که بابا فرخ و مامان شیرین اونجا بزرگ شدن جای قشنگی بود درختهای تنومند ، چمنها ، ساختمانهای مثل هم ، یه نخلستان سبز و یک دریاچه مصنوعی بخشی از زیباییهای آنجا بود . ما اونقدر زود رسیده بودیم که هنوز هیچکس توی خیابونها نبود .

ولی کم کم همه اومدن خیلی عجیب بود بابا میگفت : این همکلاسیم بوده ، اون معلمم بوده اون یکی همسایه مون بوده ، با این یکی چند بار دعوا کردم ولی خیلی با هم دوست هستیم ( جل الخالق ) خیلی از ظهرها خونه اونها ناهار میخوردم !! در خونه مادر این معلم مون رو میزدم و تخم مرغ میگرفتم ( اونم مجانی ) !! با این معلمها میرفتیم پیک نیک .

از اینجا به بعد مامان نوشین هم با حرارت بیشتری وارد بحث شد که : بعضی از بچه های دوستای بابا هم سن من بودن و جالب اینکه با بعضی توی یه مدرسه بودیم .

دیدار دوستان و آشنایان اونم بعد از دو دهه ، یادآور دوستیها ، دعواها ، شیطنت ها ، غمخواریها ، عزاداریها،عروسیها،جشن تولدها و.....فضای بسیار جالبی ایجاد کرده بود موجی از انرژی را درمیان جمعیت می توانستی ببینی . حیف که اونروز من کم سن و سال بودم و مفهوم بغضها،اشکها و شادمانی بزرگترها رو آنچنان درک نمی کردم به هر ترتیب اونروز بیادماندنی درمیان نگاههای بهت زده شرکت کنندگان به پایان رسید ویاران دیر آشنا باهم پیمان بستند که دیگه همدیگرو گم نکنند واز طریق وبسایت باهم درارتباط باشن.  

این مساله برام خیلی جالب بود که در آن زمان و با آن امکانات کم این دوستان با چه سختیهایی تونسته بودن این کار بزرگ رو انجام بدن . تو این روزا که تکنولوژیهای پیچیده این امکان رو به ما میده هر لحظه بدونیم دوستان و همکلاسیهایمان که عمدتا مجازی هستند دقیقا کجای دنیا  هستن و امکان گردهمایی وهمایشهای مجازی از طریق تله کنفرانسهای ماهواره ای هم بسیار ساده است ، هیچکس به فکر چنین چیزهایی نیست. چند روز پیش به دلم افتاد برم و اون شهرکی که نقطه اشتراک دوستیهای اون زمان بوده رو از نزدیک ببینم . پاشدم و رفتم بافق و آدرس آهنشهر رو از یک آقای سالخورده پرسیدم و اون گفت سالها پیش شهرکی پر شور و حال بوده ولی از زمانیکه معدن چغارت تموم شده بجز موزه و یادمان سنگ آهن در بخش مرکزی شهرک و بخش کوچکی از بافت قدیمی شهرک تقریبا چیزی نمانده  و همه چیز بازسازی شده است . به رغم این صحبتها  رفتم تا اونجا رو ببینم ، از اون چیزهائی که مامان نوشین تعریف کرده بود  و از بابابزرگ فرخ شنیده بودم دیگه خبری نبود . با خودم گفتم حالا ساختمونها و خیابونها و درختها خراب میشن و تغییر می کنن ولی آیا دوستیهای اون آدمای پرانرژی هم به پایان رسیده ، یا هنوز هم با هم در ارتباطند . ولی تا جاییکه میدونم خیلی وقته دوستای بابابزرگ احوالی ازش نمی پرسن و دلخوشی بابابزرگ دیدن آخرین عکسهائی هست که اون قدیمها با دوربین های دیجیتال میگرفتن یا خوندن چندتا دفترچه کوچیک که بابابزرگ بهشون میگه ماهنامه و تاحالا شاید هزار بار اونارو خونده .  

بهتره برم و از خود بابابزرگ بپرسم . فردای آن روز رفتم خونه بابابزرگ که مثل قدیما هنوز توی کار ورزش بود و تازه از پیاده روی برگشته بود تا یادم نرفته بگم بابابزرگم هنوز مثل قدیما شنا میکنه و پینگ پنگ بازی میکنه . خلاصه  نشستیم تا با هم یه چایی بخوریم و من پرسیدم بابابزرگ چرا با اونهمه دوستی و چیزهای عجیب و غریبی که تعریف می کنید و توی زمونه ما اصلا وجود نداره و با داشتن رابطه به این خوبی و داشتن یه وبلا گ و وبسایت حالا از دوستانتون بی خبرید . بابابزرگ اهی از ته دل کشید و گفت : بابا جون من و چندتا از دوستان خیلی سعی کردیم که روابطمون رو همون جوری حفظ کنیم . اولش هم خیلی خوب بود ولی کم کم با کم لطفی و بی محبتی روبرو شدیم . دیگه بعضی از دوستها پیغام نمی گذاشتن کم کم دوستانی که جونشون رو برای هم میدادن حتی دقایقی از وقتشون رو برای اطلاع از حال همدیگه صرف نمی کردن. کم کم  وبلاگ نویسها دلسرد شدن و مطالب وبلاگ کمتر و کمتر شد و نظر دهندگان هم آب رفتن و..... اینجا بود که بابابزرگ اشک توی چشماش جمع شد و گفت : کاش قدر اون روزها رو می دونستیم و بعد لیوان چایی رو برداشت تا بخوره ولی معلوم بود که بیشتر میخواد گریه کنه اما روش نمیشه .بعد از خوردن چائی بابابزرگ گفت : باباجون دوست پیدا کردن آسونه ولی نگه داشتنش خیلی سخته . من هم حالا که فکر میکنم میبینم عجب دوران خوبی بوده  و چه غمناک تموم شده و آدمها چطور باید قدر با هم بودنشون رو بدونن و دوستیهاشون رو محکم کنن ؟؟؟ !!! 

نوشته شده توسط گروه فرهنگ و ادب در ساعت 7:59 | لینک  | 

فرا رسیدن تابستون و تعطیلی مدارس مارو به این فکر انداخت که یک مسابقه نقاشی برای فرزندان فرزندان آهن شهر برگزار کنیم . موضوع مسابقه آهن شهر و مسایل مرتبط به آن می باشد. شاید نسل جدید آهن شهر حرکت و شور جدیدی به وبلاگ و وبسایتمان بدهد و حال و هوای شما بزرگترها رو هم تغییر بدهد. شایان ذکر است به آثار منتخب و برتر ارسالی شما در اولین گردهمایی یا همایش جوایز مناسبی تقدیم خواهیم کرد . پس آثار عزیزانتان را هرچه سریعتر به پست الکترونیکی وبسایتمون ahanpm@yahoo بفرستید . پس کوچولوهای عزیز عجله کنید که به امید خدا نقاشی های قشنگتون رو بزودی در گاهنامه ویژه تابستان ببینیم . راستی یک شمارنده هم اینجا برای دریافت لحظه به لحظه نقاشیها میگذارم تا این لحظه۴نقاشی . . . .  منتظریم .  

نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 7:50 | لینک  | 

دوستان خوبم با همكاري شما  بيش از يكسال از ثبت وبلاگ و سايتمان گذشت و با برگزاري چندين همايش دستاوردهاي مختلف آن را تجربه كرديم.

با هم دورتادور فرش كهنه آهن شهر رو گرفتيم و تكونديم وبا اكثريت خونواده هاش دور هم نشستيم و ياد ايام و خاطرات و احساسات و ...ورق زديم جاي خاليه عزيزانمونو ديديمو و بغض هامون  تركيدو اشكهامون  جاري شد و به ياد روزهاي خوب و خوشمون ولذت  خاطرات شيرينمون لبخندي زديم .آري ما با هم اشكها و لبخندها رو نقش زديم ....

با افتخار ديديم ما صاحب بزرگترين و غني ترين خانواده فرهنگي و اجتماعي و... هستيم و فرزندان ديروز آهن شهر از موفق ترين مديران و كارشناسان و مهندسين و دكتران و معلمين و... در جاي جاي اين كشور هستند.پيشنهادي داشتم آيا مايليد علاوه بر داشتن گروههاي فرهنگي و اجتماعي در زمينه هاي مختلف سرمايه گذاري مانند توليدي وخدماتي و توزيعي و تجاري و صنعتي و هنري و مشاوره ... با تشكيل دادن  يك يا چندين گروه با استفاده از توانمنديهايمان به هدفهاي بالاتري دست پيدا كنيم؟

براي تكميل مطلبمان  بد نيست اشاره اي هم به چند نكته اساسي داشته باشيم ميدانيم كه  :

1- افق هاي استخدام كشور تاريكه و خودمان بايد در صدد ايجاد اشتغال براي آينده فرزندانمان باشيم.

2- هر كدام از ما جهت سرمايه گذاري و ايجاد اشتغال سرمايه  و تجربه كافي  نداريم وبا ايجاد گروه و تجميع سرمايه امكان رسيدن به هدف ميسرتر ميباشد.

3- در كار گروهي دلسوزي به سيستم به يك اندازه و همه در جهت پيشرفت و توسعه از هم سبقت ميگيرندو توانمنديها را با اخلاص در خدمت جمع قرار ميدهند و موجب افزايش بهره وري ميگردند..(درست برعكس قضيه کار گر با کار فرما)

با استفاده از تجربه و توانمنديهايشان  و ارتباطات و ديگر ابزارهاي پيشبردي در اهداف ميتوانند بسيار تاثير گذار باشند.

5-هر كدام از اعضا با ارائه ايده و طرحي اشتغال زا و سود آور كه به تائيد گروه كارشناسي برسد گروه را در رسيدن به اهداف ياري مينمايد.

6- در كار گروهي تصميم گيريها و انتخاب مسئولين هر بخش از كار  با راي اكثريت اعضا ميباشد .

اصطلاحا يك كار گروهي از سه ميز كاري تشكيل ميشود:1- ميز ايده ها و طرحها  2- ميز كارشناسي و تصميم گيري 3- ميز عمليات و اجرا

حال از دوستان عزيزكه  مايل به عضو شدن در گروههاي مختلف  فوق ميباشند  خواهشمنديم هر چه سريعتر نظرات و ايده ها و توانمنديهاي خود را به ما ارسال نمايند .تا پس از بررسي و تفكيك گروهها براي شروع اهداف و برگزاري اولين نشست از آنها دعوت به عمل آوريم.

نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 0:46 | لینک  | 

با کمال تاسف و تاثر درگذشت حاج احمد احمدی ابوی آقای مهندس حسین احمدی را به اطلاع می رسانیم . ضمن تسلیت به خانواده محترم احمدی از خداوند متعال برای آن مرحوم مغفرت الهی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسالت می نماییم . خبرهای تکمیلی به محض دریافت از همین طریق به آگاهیتان خواهد رسید .

نوشته شده توسط گروه خبر در ساعت 10:35 | لینک  | 

اولین سالگرد راه اندازی سایت آهنشهر را ازصمیم قلب به شما نویسندگان عزیز وبلاگ ، خودم وهمه دوستان آهن شهری و خسرومهری تبریک عرض می کنم. تبریک به شما برای نبوغ و خلاقیت ذهنی در تاسیس این سایت و پشتکار و اراده ای که طی این یک سال، بدون هیچ چشمداشتی در حفظ آن از خود نشان داده اید وتبریک به خودم و همه دوستان عزیز به این دلیل که توسط این سایت یکدیگر راپس ازسالها یافته و اکنون می توانیم براحتی از هم باخبر باشیم ودرمواقع لزوم از کمک و راهنمائی هم برخوردار شویم. به معلمان عزیزمان هم تبریک عرض می کنم که توانسته اند محصلان دیروز آهن شهر را به گونه ای تربیت کنند که اکنون همگی افرادی تحصیلکرده ومسئول درقبال زندگی و مشاغلشان هستند. در اینجا از آقای عباس اولیایی نیز تشکر می کنم که با دعوت من به همایش آهن شهر مرا از وجود این سایت آگاه کرد.

سوسن عطار

۲- یکسال پیش در چنین روزی، نطفه فکری، چون جرقه ای درذهن شخص یا اشخاصی جهید و تبدیل شد به یک نوزاد، فکری بزرگ، آتشفشان مهری، از اعماق وجود که حاصلش را در 11 اردیبهشت بصورت صفحات وب روی صفحه کامپیوترهایمان مشاهده کردیم. خدا می داند که این ایده طلائی ازچه زمانی درحال شکل گرفتن بوده است، ولی هرچه بوده، مدت یکسال است که از بودنش می گذرد وآن نوزاد تبدیل به کودکی یکساله شده که دردستان گرم نویسندگان وبانیانش جان گرفته وبا نوشته های اندک ما، راه افتاده است. هنوزتا به ثمررسیدنش راهی بس طولانی درپیش داریم.تنها دلگرمی بانیان این امر بزرگ، همان نوشته های هرچند اندک ماست.       به امید روزیکه چندین وچند سالگی اش را جشن بگیریم.

مژگان تات

نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 9:35 | لینک  | 

به همین سادگی یکسال گذشت و وبسایتمون یکساله شد. وبسایتی که سطر سطر نوشته هایش، حکایتگر خاطرات دوری بود که شرکای نوستالژی خود را جستجو می کرد. روزیکه با اولین نوشته، شروع کردیم فکرنمی کردیم تقارن این آغاز با روز معلم ما را، علاوه بر دوستان و آشنایان، بسوی معلمان دلسوز آن سالها نیز هدایت خواهدکرد. سال عجیب و پرخاطره ای را پشت سر گذاشتیم. به ازاء یافتن هر دوست قدیمی، کلی ذوق کردیم. گذشت زمان و دوری چندین ساله ، دلها را بیشتر هوایی کرده بود. چندبار فرصت کردیم درجمع های کوچکی، بعضی دوستانمان راببینیم.... اما چه باشکوه بود همایش آهنشهر و لحظات تکرار ناپذیر 25 مهر، چهره های غرق درشادی و چشمهای خیس از اشک شوق و بغض های نهان چندین ساله، سیمای معلمین گرانقدری که براستی توانسته بودند درس محبت را به زیباترین حالت ممکن به نونهالان آن روزها بیاموزند.همایش آهنشهر موجی از انرژی و نشاط  را میان آهنشهریان، خسرومهریان و ترک آبادیهای سابق بوجود آورد ودیری نگذشت که ، روز خاطره انگیز دیگری را درشکل همایش کرج در 11 بهمن، تجربه کردیم و باز هم آن صحنه های زیبا در آنجا نیز تکرارشد. بسیار خوشحالیم که وبسایتمان پلی برای برقراری ارتباط بین گذشته و امروز آهنشهریان شده است و خوشحالیم که باردیگر فرصت فراگرفتن از آموزگاران گرانقدرمان را داریم.

روز معلم بر تمام آموزگاران دلسوز و زحمتکش آن روزهای خوب مبارک باد.
نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 9:0 | لینک  | 

انا لله و انا الیه راجعون

با کمال تاسف و تاثر با خبر شدیم که خانم عشرت ثابتی والده مکرمه آقایان : احمد ، هوشنگ و محمود اشرفی دیروز به دیار حق شتافته اند . ضمن آرزوی مغفرت الهی برای این بانوی بزرگوار و تسلیت به تمام وابستگان ایشان و شما آهن شهریان عزیز ، به محض دریافت اطلاعات بیشتر و تکمیلی از این مساله اطلاع رسانی خواهیم نمود . ضمنا به آگاهی می رساند روز پنج شنبه از ساعت ۱۶ تا ۱۷:۳۰ مجلس ختمی در مسجد رسول اکرم واقع در جهانشهر کرج ابتدای خیابان فرمانداری برگزار خواهد شد .


بنام خدا

بدینوسیله از پیامهای همدردی تلفنی و اینترنتی همه شما بزرگواران بی نهایت سپاسگزاریم ، دیدن این همه محبت و همدلی از سوی شما آهن شهریان که ثابت کردید گذر زمان و بعد مسافت نمی تواند میان قلبها جدایی افکند ، توان معنا کردن واژه شکیبایی را به ما داد . از خداوند متعال برای همه شما و خانواده های محترمتان آرزوی سلامت و عمر پربرکت داریم .      از طرف خانواده اشرفی

نوشته شده توسط برادران عمرانی در ساعت 9:24 | لینک  |